- تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 17:15
چه غم سنگینی است خوابیدنِ شب بی دیدن ماه
خاطرات بدرنگ - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 1:12
وقتی ناگزیری از یادآوری تیره ترین خاطره ها بهتر آنست، آنها را در خاطر خود رنگ کنی شاید خودرا، کمتر دلتنگ کنی
گره ای در کار است - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 13:52
روزگارم کمی آرام است هر روز نان گرم و کره و پاکت شیر قالبی از تازه پنیر بر سر سفره ی من آماده است و خروسی که آرام بر لب نرده ی بام میخواند و سرویس شلوغی که مرا میرساند تا دفتر کار و غروب هایی پر از همهمه و نور و چراغ و همان سرویس با دوده و خاک که مرا برمیگرداند تا خانه بر سر سفره ی شام همه چیز آماده...
کجایی ؟ - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 13:52
یکبار نشد در این کوچه ی تنگ، پایی بنهی و نگاهی به اندازه کنی که چرا همه ی شاخه و برگهای صنوبرها درخوابند همه پنجره ها بسته آب جویبارهای روان، راکد و یک ماهی تنها غرق در یک برکه ی شور به امید زمانی است که گامی در این پهنه ی پرخواب کنی شاید آنگاه آب، از آب تکانی بخورد و این ماهی محبوس در تنگ بلور از پ...
سرباز - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 13:52
تو خودت گفتی که من سربازم من نیز سرداری از یک رشته جدا در برجی ساخته از تخته ی ساج اینگونه مردن مظلومانه ی تو از آنروست که من در برج تراشیده ی از عاج خودم در نعمت و در نازم
(مرثیه ای برای) سرباز - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 13:52
باد سرخی میوزد از سمت جنوب می برد پاهای مرا با چکمه پوش در اعماق دره ای افتاده دور دستهایم آویخته بر میله ای از پولاد سخت تن پوشم پوشیده از رنگ خون آویزان از بند رخت مادرم در اندیشه ای پر التهاب تا برد تن پوش مرا از بند رختی پریشان در دست باد در گنجه ای در کنج خانه روزی بپوشم آنرا، شاید هنوز نوری کم...
زندگی - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 13:52
چه بسا خاطرت رفته باشد براین باور پوچ زندگانی، گمانی بیش نیست یا خوابی یا یک رویای عمیق که شبی می آید و صبحگاهی در پرتو تابش نور از حافظه ی بیداری تو برون می ریزد و آنچه می بینی هر شب و روز سرابی بیش نیست اما آنگاه که می بینی دلت در آتش پیوند کسی پا برجاست پیوسته و آرام میسوزد در عمق درون و تو، سوزش...
عبور - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 13:52
بپاخیز از خواب سنگینت که بشتابی به راهی خشک و بی باران که ردی از گامهای من بینی عبوری از زمان تا تو گذشتن های از خویشم رسیدن ها به آغوشت به بیتابی، به بیتابی ترا در خواب می بینم که دستی سوی من داری و خودرا در سرابی دور تشنه ای، افتاده از پایی فرو افتاده در شنزار بی آبی، در ژرفای تنهایی نمیدانم به پا...
بالاتر از سیاهی - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 13:51
چه کسی میداند بالاتر از سیاهی هم رنگی هست جز منِ بیخواب که رنگ چشمان ترا، هرشب در تیره ترین چهره ی شب می جویم
حدیثِ رفتن - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 13:51
چرا، سخن از رفتن را از همه می توان شنید از پاییز و باد و بارانهایش از زمستان و برفهایش از ابرهای تیره ی روز و از ستاره های تابنده ی شب از بوته های سرسبز انار از خوشه های طلایی گندم و جو جز، سخن از رفتن تو ؟
آزمودن - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 13:51
مرا می آزمایی به از دست دادن هستی خویش هربار و هرگونه که خود می خواهی دیگر چه چیزی برجاست از این هستی برباد رفته ی من تو که خوب میدانی آزموده را آزمودن اینگونه، خطاست

برچسب‌های مرتبط

رسم شبکه گره ای در msp | مدل لباس گره ای در کمر | کجایی ؟ | سربازهای جمعه | سربازان گمنام | سرباز هخامنشی | سرباز وطن | سرباز معلم | سربازی اجباری | سرباز عاشق